دلنوشته آغازین
مصيبت حضرت رقيه
شبي درگوشه ي ويرانه ي شام
رقيه باب خود را آرزو كرد
گهي خوابيد وگه ناليد وگاهي
بسوي زينب غمديده روكرد
گهي از ناله ي محزون پدر را
درآن تاريكي شب جستجو كرد
زبس ناليد در آن تاريكي شب
قضا اورا برآن سر روبرو كرد
گرفت آن رأس خونين را درآغوش
به اشك ديده اورا شستشوكرد
بسي با رأس بابا راز دل گفت
بسي از درد هجران گفتگو كرد
حكايت ها ز رنج كوفه وشام
شكايت ها زِ بيداد عدو كرد
چنان شد غرق درياي محبت
كه تاجان را فداي جان او كرد
اگرجان داد در كنج خرابه
ولي كاخ ستم را زير و رو كرد
مقام شهيد
بسكه درنزد خدا قدر وبها دارد شهيد
ارتباط مستقيمي باخدا دارد شهيد
روز محشرسوي جنّت بي حسابش مي برند
چون حسابي باخداي خود جدا دارد شهيد
نص قرآن مرگ بهر او شروع زندگيست
زانكه روزي،نزد ذات كبريا دارد شهيد
خون او هرگز نگردد خشك در ديوان عشق
چون خدارا در حقيقت خونبها دارد شهيد
هرزميني كربلا هر روز عاشوراي اوست
چون نشاني از شهيد كربلا دارد شهيد
لاف نبْوَد گر بگويم پاي ميزان عمل
ازخدا حق شفاعت درجزا دارد شهيد
احترام خون او بر هر مسلمان واجب است
بسكه خونش نزدحق قدروبها دارد شهيد
گردرآتش پا نهد اورا نسوزد چون خليل
چون به دل حُبِ عليِ مرتضي دارد شهيد
درانتظار ديدار يار
من كسي بودم به گرداب خطا
شامل من گشت الطاف خدا
سالها سربر زمين دل درسما
ذكريارب ياربم بهرخدا
من كسي بودم سالها انتظار
سالها اندر فراق روي يار
روز وشب بعداز نمازم اين دعا
كي شود تامن روم در آن ديار
ناگهان پيك سعادت سررسيد
گفت ناديدست كس كين سان بديد
من ز راه دشمن چرك پليد
راه هموارت دهم اي مو سفيد
تا مرا داري اصلا غم مخور
هيچ باكي نيز ازدشمن مدار
من تورا پندي دهم در روزگار
تاكه انگشت در دهان ماني ز فضل كردگار
آمد آن روزي كه وقتش دوش بود
آمد آن دشمن كه نامش بوش بود
آنكه برجان رفيق مي خورد قسم
اينك اينش گربه و آن موش بود
تاخت بر مردان مظلوم عراق
ز عشق نفت وگاز او مدهوش بود
هيچ سدي مانع راهش نشد
گويي بين المللين با اوش بود
الغَرَض از دشمن پست حسود
بخت ماهم گويِ سبقت را ربود
گوش كن تا گويمت كي برد سود
آن كسي كاچون مَنَش بي پول بود
آمد آن روزي كه الله گفته بود
وعده هاي نيك برما داده بود
راه مولايم حسين دركربلا
بهرهر انسان آزاده گشود
من كه سالها انتظارم اين بود
عقل پروازم بداد وپرگشود
آمدم نزد شهيد كربلا
آنكه نامش دل ز دنيا مي ربود
آمدم دركربلاي پربلا
آمدم باكولباري از گناه
آمدم بردرگَهَت توبه كنم
ازگناهم بگذري رويم سياه
روز محشر مر پناهم تو شوي
تارهانيم ز آتش بارگناه
دست من گير اي شهيدكربلا
جان عباست علمدار سپاه
آمدم درجايگاهت كربلا
كربلا ني گو،گو صدها بلا
گشت در ذهنم نمايان آن زمان
زينبت گشته اسير ومبتلا
ديدم آنجايي كه زينب رفته بود
مرگ هفتادو دو پيكر ديده بود
ديدم آن ميدان كه شاهنشاه دين
افتاد از اسب بر روي زمين
ديدم آن گودال كه كان شمر پليد
رأس مولايم حسين ازكين بريد
آه،بي بي زينب آن دم چه كشيد
آن دمي كه شمر از حنجر بريد
دردويست پنجاه متر ديگرش
مرقدعباس مير لشكرش
دست راست افتاده اندر پشت او
دست چپ بامشك هم در روبرو
خيمه ها هم اندكي پايين ترند
مردمان هم فوج فوج آنجا روند
تاببينندكيست عباس خو پسند
داستانها نزد همديگر برند
وصال يار
كي توانم برخودم باوركنم
خويش رابينم چنين در كربلا
باخودم گفتم خدا و اي الا
نيست جايي مثل اينجا با صفا
اين هواي ديگريست در اين فضا
اين فضاي معنوي دارد خدا
من زمين هستم يا اندر سما؟
بار الهي من كجا اينجا كجا؟
من به خواب نيستم بيدارم خدا ؟
اين همان شهراست كه نامش كربلا ؟
اين منم درسرزمين نينوا ؟
زينبم اينجاكشيد صدها بلا ؟
آري اينجاسرزمين كربلاست
روبرويم مرقد مولاي ماست
چندقدم پايين ترش درسمت راست
قبرعباس است چقدرهم باصفاست
تَلِ زينب جايگاه خواهرش
روبروباشداگرپرسي كجاست
تانبيني تَلِ زينب را به چشم
كي تواني گفت قتلگاه كجاست
قبرمولايم حسين شش گوشه است
چون علي اصغر درونش بوده است
هم بخاطر علي اكبرش
گوشه اي ديگربرآن بنموده است
مرقد هفتاد و دو شيرخدا
سمت راست مرقدش هم بوده است
بعدنيم دوري به دور مرقدش
قبرفرزند مظاهرمانده است
بعدازآن هم گودال قتلگاست
جايگاه ريختن خون خداست
آن ستمگرشمرملعونِ پليد
سرمولايم حسين ازكين بريد
زينب اندرخيمه ها آهي كشيد
آن دمي كه شمرباخنجر بريد
بار الهي هيچ كس كين سان نديد
داغ مولايم كه زينب هم چشيد
ظلم هاكردند به بيت مصطفي
كوفيان بي وفا پست وپليد
داغ هفتاد ودو تن در يك قضا
ديد زينب در زمين كربلا
ناگهان آتش زدند برخيمه ها
به اسيري رفت اولادخدا
سرمظلوم حسين برنيزه ها
روبروي زينبش در هركجا
باخودم گفتم خدا واي اي اِلا
چه كشيد زينب دراين دشت وبلا
زينبي كه باحسين بودهركجا
هيچ كس ناديده آن حُسن وصفا
حال چادر از سرش بيرون برند
روي خاك ها غلت غلتان مي كشند
گاه برروي يتيمان حسين
ناكسان از روي كين سيلي زدند
برغُل وزنجير بستند عابدين
چوب وسنگ ها برسر و رويش زدند
هيچ كس رحمي نكرد ازكوفيان
برعزيزان خدا هم از وفا
آب بستندبر حريم مصطفي
لعنت الله باد برقوم دغا
هركه زوار است دراين دشت وبلا
نيك مي بيند قَدَرها وقضا
آنچه برمولاي مظلومان گذشت
من نوشتم باقلم بهر شما
درد دل حضرت فاطمه (ع) بربالين سرفرزند
روايت است زماني كه سرمظلموم حسين درتنور خولي بود آن شب نوري از آسمان به زمين آمد وآن نورحضرت فاطمه (ع) بود.
به قربان سرت مادر سربي پيكرت مادر
نهاد خولي بي دين در تنور هم واي سرت مادر
تنت افتاده در كربُ بلا برنيزه ها شدسر بود ناطق بروي نيزه ي دشمن همان يك سر
به قربان تو من گردم الا اي نوگل مادر كه تن افتاده در كربُ بلا و در تنور اين سر
رسيدم تا به بالاي سرت اندر تنورمادر بديدم هردو چشمت راپر از خاكستر اي مادر
نشستم بادو چشم خون به بالاي سرت مادر به اشك ديده شستم من سربي پيكرت مادر
ندانم برسرت گريم ويابر دخترت مادر كه از هجرغمت جان داد سه ساله دخترت مادر
ويابرخواهرت گريم كه از داغ غم افزايت كمان گشته قدش ازاين همه محنت ايا مادر
الا اي نوگل زهرا حسين اي مظهريكتا به اين زنجيرزنان ما نظربنما تو اي اعلا
ترحم برفريدوني تو اي عالي و اي اعلا توشافع باش به اين جمع اي شهيد حق شه والا
1/12/82
يا حسين بن علي
يا حسين بن علي نورچشمان نبي
رأس پاكت سر ني به مناجات وجلي
بدنت زيرسُم اسبان شد پاره پاره ز سُم مركب شد
حال زينب ز غمت در هم شد دل طفلان همگي پُرغم شد
داغ مرگت كمرم كرده كمان همه شب تا به سحر آه و فغان
جگرم سوخت چوشمع اشك چكان كه تو رفتي ز برم داد و امان
يا حسين بن علي نور چشمان نبي
بعدمرگ تو به عالم چه كنم جسم پاكت به چه سان خيمه برم
باغم و درد رقيه چه كنم درد بي بابي او را چه كنم
يا حسين بن علي نورچشمان نبي
بهر زينب جزتو غمخوار نبود بعدتو يار و مددكار نبود
مونس طفل صغير تو حسين جز به شلاق ستم يار نبود
ياحسين بن علي نور چشمان نبي
عابد بيمارتو در تب وتاب غم بابش جگرش كرده كباب
توي خيمه ز عطش حالِ خراب گه به زينب نگرد گه به رباب
ياحسين بن علي نورچشمان نبي
به يتيمان من اي زينب من كن پرستاري تو اي خواهر من
به فريدوني بگو ذاكر من اجرتو با من و مادر من
25/11/82
داغ پدر
زبان حال حضرت سكينه (س)
ديگرصفا ندارد وقتي بابا نباشد وقتي كه درغريبي بابا با ما نباشد
بعداز تو زندگاني بابا صفا ندارد ديگركسي پدرجان مهري به ما ندارد
بابا ببين كه دشمن شرم وحيا ندارد وقتي كه درغريبي بابا با ما نباشد
بابا مرا نوازد دشمن به تازيانه مانده ز تازيانه برپيكرم نشانه
ز سينه ام پدرجان آتش كشد زبانه وقتي در غريبي بابا با ما نباشد
وقتي پدر نباشد باكس سخن نگويم با كس سخن ز رنج و درد و محن نگويم
باسر سخن بگويم يا بر بدن بگويم وقتي كه در غريبي بابا با ما نباشد
من منتظر نشستم تا از سفر بيايي اي نور چشم زهرا باباي من كجايي
از من شنو پدر جان اين ساز بي نوايي وقتي كه در غريبي بابا با ما نباشد
در مقام حضرت عباس
ابوالفضل علمدارم تو اي مير و سپه دارم
نگاهي كن برادر جان كه در هجرت گرفتارم
تو اي خفته به خاك وخون ز جا برخيز اخا عباس علم بردست خود گير از ره مهر و وفاعباس
زده آتش به جان من كه بينم غرق درخوني شكسته دل خميده قامتم درخيمه ها عباس
توبودي هم علمدارم سپهدارم مددكارم چوخورشيدي كه تابيدي همه دم بر شب تارم
كنون بين كزغمت عباس به مولايت گرفتارم مثال نيزه ها برمشك تو من اشك مي بارم
به راه دين وايمانت به تيغ ونيزه ي دشمن ميان سنگرخونين دو دست ازتن جدا عباس
نديدن كس دگرهرگز كه آب آور و سقايي بگردد بر لب دريا لبِ تشنه فدا عباس
قسم برجان شيرينت كه دادي بهردين عباس به خون پاك مولايت كه ريختندبر زمين عباس
نظركن بر فريدوني به روز واپسين عباس به جان شاه مظلومان كلام آخرعباس
23/9/83
در انتظار نور
جان فداي نام نيكت كي ميايي
مُردم از داغ فراغت كي ميايي
حيله ونيرنگ كشيده سرور من سربه افلاك
بهر اصلاح دو رنگي جان مادر كي ميايي
مُردم ازبس جمعه ها درانتظارت مي نشينم
جان مولا نور ديده مُصلح ما كي ميايي
لااقل برخواب من يك شب بيا ماهت بينم
گرچه من قابل نباشم تا دمي درخوابم آيي
جان نرجس مادرت ياجان زهرا سرور من
بهر اين ديدار تعجيلي بفرمامُردم از بار جدايي
بچه هايم يك به يك بعداز خدا دستت سپارم
جملگي راعاقبت برخيرفرما با دعايي
من كجا رو آورم بر كي كشم دست گدايي
جزتو اي مولاي من پنهان به دستور خدايي
تابه دوران هستم اي سرور نمايم راهنمايي
حيف باشد اهرمن سازد ميان ما جدايي
حمد
عزيزان كار دنيا بي حساب نيست همانطوري كه هر دين بي كتاب نيست
خدا را حمد گوييد وستايش كه جز حمد وسناي او روا نيست
امام رضا(ع)
عاشق وديوانه ي روي توام
چون نسيمي به سر كوي توام
همچوقطره ازتمام آب ها
من پي راهي بر جوي توام
بردلم مهر توافتاد يا رضا
كي توانم از دلم گردم جدا
نصرتي ده تاكه آيم سوي تو
تاكه از نزديك استشمام يابم بوي تو
نصرتي ده تاكه آيم در برت
تاكه بوسم صحن زيبا حرمت
اي به قربان وفا و كرمت
جان وتن بادا فداي قدمت
عهدكردم من بيايم سوي تو
تابگردم مخلصي ازكوي تو
اي فداي كفتران حرمت
جان احمد هديه ي يك موي تو
اي فداي نام زيبايت رضا
كن مدد آيم برت با بچه ها
دعايي براي مادرم
دعايت مي كنم پاينده باشي چو خورشيد سما پاينده باشي
دعايت مي كنم من از دل وجان هميشه سالم و سرزنده باشي
دعايت مي كنم اي نازنينم تو اي تنها ترين نور دو عينم
شب هاي احيا
بياكه دل دراين شبها ازاين جهان رهاكنيم به عهدباخداي خودبه گونه اي وفاكنيم
بيابراي يكدگردر اين شبها دعاكنيم بيادرون مسجدا،خدا خدا خدا كنيم
بيابريم به مسجدوخداي را صداكنيم شفاي دردهرمريض طلب هم از خداكنيم
شب قدر
شب قدراست علي را ياد كردم برايش گريه ها بسياركردم
بيادم آمده فرقِ سر او ز سوز دل بسي فرياد كردم
شب قدر
شب قدراست خدارا ياد آريد براي عاقبت توشه گذاريد
اگرخواهيد سعادتمند گرديد دل از دنيا كنيد بر اوسپاريد
ضمن عرض خوش آمد گویی و خیر مقدم خدمت تمام کاربران عزیز این وبلاگ مجموعه ی دلنوشته های این جانب احمد فریدونی است كه به دو گويش محلي(دزفولي)و فارسي است لطفا با نظرات سازنده خودتون ما رو در ارائه ی هرچه بهتر مطالب یاری کنید