دل نوشته های سال 90
نور دو ديده
توكجايي نور دوديده به كجايي نور دو ديده
شده ام ازداغ فراغت چوكماني قدخميده
مه هاشم صبح سپيده
به وفا و رزم وشجاعت به دليريت هيچكي نديده
به كجايي تاكه بيني توعزيزم اين همه رفتار
خواهرت زينب شده امروز بين اين لشكر چوگرفتار
به خيامت آتش دشمن
به دل من آتش غم بار
بين كه معجرميكشد اين كفر
ز سرم اي ياور و دلدار
ز فراغت نور دوديده
شدا م من قدخميده
چه كنم من هم ز فراغت
دل من مي گيره سراغت
ديگه بهر طفل حسينت
كه نمانده صبري و طاقت
دادو بيدادم ز غريبي
سر بارش بار اسارت
نبودخوفي به دل كفر
نكشدهيچ شرم و خجالت
عابدينم نور دو ديده
بزدند تا صبح سپيده
گه به نيزه روي ستوران
گهي هم باسينه ي اسبان
به سر و روي من و طفلان
بزدند شلاق فراوان
بعد ما اين قصه ي غم بار
نويسدهر شور و شعف دار
چوفريدوني به غم ما
بشود زين غصه گرفتار
بدهيم ما اجر عزا دار
شب قبرش بر سر ديدار
19/8/90
يادگار حسين
من رقيه دُختِ شه مظلوم سالار دينم
يادگاري از حسين زهراي عالمينم
خاطرات كربلا را من هم زنده مي دارم
زآنكه آثارش مانده بر پيكر هم بر جبينم
من يتيمم من – من اسيرم من- من غريبم من
اين منم بين قوم ستمگر زارو حزينم
اين منم كين سان اندر خرابه با غم قرينم
روي زانوي عمه ام زينب يا عابدينم
من غريبم من/من اسيرم من/بابا من غريبم من
گرپدر آيد مي روم من با جان دل سويش
آرزويم هست تا كه بينم من دوباره رويش
تا كه ديدآمد رأس خونيني در پيش رويش
با آب ديده/ داد شستشويش
درد دلها گفت با رأس بابا از كوفه تا شام
از سيلي دشمن گوش و گوشواره داده اش پيغام
چون رسيد پايان قصه ي طوطي عمرش شداتمام
سكينه زدبر،سروسينه اي رود بابام
خوش بخواب اينك خواهرمظلوم/آغوش بابام
گرفريدوني در عزاي تو مي زندبر سر
ياكه مي آرد بيتي با خامه بر روي دفتر
انتظارش اين اي گُل مولا در روز محشر
شافعش گردي از حي داور
اي رقيه دخت شه مظلوم سالار دينم
20/8/90
ماه تابان
اي نوجوانم اكبر اي ماه تابانم
روح روان شبه نبي ماه تابانم
اي گُل گلزار حسين راحت جانم
كنون كه ميدان مي روي روح روانم
آهسته رو بينم تو را اي نوجوانم
اي مه لقا اي مهربانِ عزم ميدانم
اي گُل گلزار نبي راحت جانم
شدعاقبت ميدان روان آن نور ديده
طليعه ي خورشيدوآن صبح سپيده
از برق چشمان علي دشمن لرزيده
گفتا دليري كين جوان هيچكي نديده
برگِرد او حلقه زدندقوم ستمگر
حمله نمودند قوم دون بر علي اكبر
تيري زدند برسينه ي شبه پيغمبر
گُفتا حسين ابن علي خاكم شد بر سر
گفتا حسين بر نعش او سرو روانم
داغت زده آتش به دل مونس جانم
من تا ابد از داغ تو سوز افغانم
اي كه به نزدجّد خودتازه مهمانم
گُفتا فريدوني از اين قصه نالانم
تا زنده ام زين ماجرا غُصه خوارانم
اي سرورو سالار من روح روانم
اجر عزاداران دهي آري مي دانم
اي گُل گلزار حسين اي مهربانم
23/8/90
عاشورا
شيعيان فرداحسين سرمي دهد
قاسم وعباس و اكبر مي دهد
برسر جسم حسين بن علي
ظلم دون با سم مركب مي رود
كس نكرد رحمي براين خون خدا
كس نگفت اين بود آن نورخدا
ببريد يد ز تنش سر ز قفا
ننگتان باد كوفيان بي وفا
ظالمي گفتا سوي خيمه رويد
هرچه ديديدو به غارت ببريد
خيمه ها را همه آتش بزنيد
بچه ها را به اسارت ببريد
گوش و گوشواره بريدندو ز گوش
طفل معصوم زهراس رفته ز هوش
همه جا رسم اسيري به مدار
كس نگفت طفل صغيرآبي بنوش
سرمظلوم حسين و شهدا
ببريدندهمگي هم زقفا
بزدندبر سرني هم ز جفا
شهربه شهر برده جلوي اسرا
آنكه ظلم كرده نمانده پايدار
دين حق مانده وبماند به قرار
توفريدوني اگر باخبري
برو در راه رسول و كردگار
27/8/90
ضمن عرض خوش آمد گویی و خیر مقدم خدمت تمام کاربران عزیز این وبلاگ مجموعه ی دلنوشته های این جانب احمد فریدونی است كه به دو گويش محلي(دزفولي)و فارسي است لطفا با نظرات سازنده خودتون ما رو در ارائه ی هرچه بهتر مطالب یاری کنید